تبليغاتX
کوسه ی نقره ای

کوسه ی نقره ای

برای تو هدا

برای تو نوشتم تو... آدما رو نمی شه به راحتی شناخت واسه همین نمی شه به راحتی به

 

کسی دل بست دل بستن خیلی سخت شده تو این روزا که آدما وقتی از خواب پا می شن

 

نقاب به صورت میزنن نمی دونم شایدم همه این طوری نباشن آدمای دو رو تو نه تورو 

 

نمی گم تو خوبی چون هر پنج انگشت مثل هم نیستن امیدوارم که تو خوب باشی یعنی دور

 

از نقاب بعضی ها انقدر با نقابشون یکی میشن که هیچ آدمی نمی تونه بشناستشون

 

واااااااااااااااای که دلم از دنیا گرفته ...

 

من بدم شایدم یه نقاب به صورتم هست که نمی تونم ورشدارم منم آدم خوبی نیستم

 

ولی وقتی که خودم می شم یعنی وقتی که فکر می کنم اون نقاب رو صورتم نیست

 

می نویسم وقتی خودمم ....

 

حا لا خودمم پس برای تو نوشتم...امشب...

 

امشب دیگر برای تو می نویسم ...

 

آری تو...؟

 

 باز هم تو...!

 

 فقط تو...؟!

 

 برای تو که آبی ترین آبی ها هستی کلامم تلخ است

 

روزگار و قلم تلخ تر هر چه در این مجموعه نوشتم

 

 مشق درد بود

 

 اما نوبت به تو که رسید شیرین  شیرین تر شد

 

اصلا تو معمای همیشه تازه وشیرینی نا شنا خته

 

 ودوست داشتنی

 

 مثل عشق مثل درخت پس خوش به حا ل من که باز از تو

 

 برای تو می نویسم

 

 من امشب پر از حرف های تازه ام پر از شوق با تو

 

 بودن اما نمی دانم باز از کی شروع کنم

 

 زیرا تو آن قدر خوبی که

 

 بی تعارف می تر سم چیزی را فراموش کنم

 

 پس بی تکلف از یک جایی آغاز کنم ودلم

 

 وتنها تو زیر قول نامه اش راامضا کرده ای

 

 آنجا ساکنی پس آینه گردان وهم هستی که همیشه

 

سر حال و دل زنده ام وهوای دل دلک بازی دارم

 

 کاش امروز که به تو رسیدم

 

حال نبود دیروز بود زیرا که گویم من تو را دیر یافتم

 

 اما نه هر زمان برای به تو رسیدن کافیست

 

 برای تمام عمر حتی یک لحظه با

 

 تو بودن آرزوی من  است من تورا یافته ام اما دیر ولی؛

 

ولی تو را از دست نخواهم داد  برای تو نوشتم

 

 آری تو بدان که

 

من با توام همیشه و همه جا شاید که جسم اینجا باشد

 

 ولی ...

 

روح فقط با تو آرامش پیدا می کند پس اگر می گویم

 

با تو هستم باورم

 

کن که نیازم به تو مثل درخت به آب ؛زمین به آسمان ؛...

 

شاید قسمته من تنهایست

 

 اما نه دوست دارم که تنهاییم را با تو

 

قسمت کنم اما تو...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 20:52  توسط میثم  | 

عشق دروغی



 

سلام

همون که فکر نمی کردیم دل ما رو سوزوندش

 

 

 دیدی گفت عاشقه عاشق نموندش

 

 

می خوام شروع کنم یه قصه ی عاشقی رو تا آخرش تموم کنم می خوام سعی کنم تا بتونم خودمو سبک کنم

 

آره می خوام بنویسم ... !؟؟؟

 

 

من بودمو روزای خوشی حالا اون روزا تموم شدن این روزها هم میگذره...

 

 میدونی کی میفهمی دونیا دو روزه وقتی یکی بهت می گه تا آخره عمر باهات می مونم ...

 

کاش می شد روزگار همونطوری که دوست داریم بگذره ولی...

 

سرم تو کاره خودم بود نمیدونستم عشق چیه بودو نبود هیچ دختری هم واسم مهم نبود

 

 هر کی می گفت عاشقم می گفتم چرا من نیستم من هم دوست دختر دارم

 

ولی چرا اگه میرن عوض میشن یکی دیگه میاد

 

واسه من فرق نداره نمی دونستم یه دفعه یکی میاد تازه می فهمی دونیا قشنگه

 

ولی نه این اولشه میگی

 

 عشقت تو کتا با ثبت میشه  ولی من عشقمو دارام تو وب لاگ ثبت می کنم

 

 آره عاشقم ولی عشق ندارم

 

شمع می سوزدو پروانه به دورش نگران من که می سوزم و پروانه ندارم چه کنم ...

 

بگذریم سرم تو کاره خودم بود بی خیاله بودو نبود الان که دارم می نویسم

 

 خیلی تنهام عشقمم از دست دادم

 

ولی می خوام بنویسم تا سبک شم اوایله خرداد ماه همین سال بود

 

 دوستم بهم زنگ زد تا با ماشین برم

 

دونبالش توی سلسبیل مرکز خرید محل زندگی ماست آره بهم گفت با دوست دخترش و

 

 خواهره دوست دخترش هستن گفت برم پیششون من هر دو تاشون رو از قبل دیده بودو و

 

 به دوستم مسعود گفتم که این دختره (نیلوفر) نمی دونم چراوقتی می بینمش یه حس خاص

 

 بهم دست میده اونم بهم زنگ زد تا منو نیلو رو باهم آشنا کنه منم رفتم دنبالشون آره سواره

 

 

چشماش افتاد داشتم آب می شدم مسعود گفت بریم یه معجون بخوریم من حرف نمی زدم تا مسعود

 

سر حرف رو باز کرد گفت میثم می خوای با نیلوفر دوست بشی من یه سر تکو ن دادم

 

اصلا باورم نمی شد

 

بعد شماره ی من رو داد به نیلو و شماره ی نیلوفر رو هم داد به من رفتیم یه دور زدیم بعد اونا رفتن

 

خونشون من خیلی خوشحال بودم ساعتی نمی گذشت که یه اس م اس برای من امد

 

 نیلوفر بود گفت سلام ...

 

می شه مستا جر قلبت بشم قرار شد فردا همدیگرببینیم من دوست داشتم بهش وفادار باشم در

 

 همین زمان که با هاش دوست شدم چند تا دوست

 

 دختر دیگه هم داشت همه ی ونارو گذاشتم کنار چون فکر می کردم عشقه من نیلوفر ....

 

 هر روز وقتی نیلوبه آموزشگاه می رفت ما همدیگرو می دیدیم دیگه خیلی بهش

 

وابسته شده بودم به هیچ دختری نگاه نمی کرم تمام حواسم پیش نیلو بود مدتها می گذشت

 

 تا من بهش پیشنهاد ازدواج کردم اول پا فشاری می کردبعد قرار شد فکر کنه

 

چند روز می گذشت بهم جواب مثبت داد من دیگه خیالم راحت بود که عشقش واسه

 

منِ ... هر لحظه از حال هم با خبر بودیم شاید روزی 200 تا بهم اس م اس می دادیم

 

 من هر روز بیشتر وابسته می شدم خیلی دوستش داشتم یه روز که می بردمش

 

آموزشگاه کلانتری مارو گرفت من همه چیز رو به خانوادم گفته بودم ولی دوست نداشتم

 

که توی کلانتری با خانوادی نیلو آشنا بشم مادرم امد بعدش هم مادر نیلو توی کلانتری نیلو

 

 می گفت فقط من رومی خواد قرار شد بعد از عید فطر بریم خواستگاری از هم

 

خدا حافظی کردیم رفتیم خونه من خیلی خوشحال بودم که دیگه نیلو واسه من شده ...

 

 شب شد نیلو حرفای می زد که انگار از من بدش میاد گفت فردا برم پیشش کارم داره رفتم

 

 می گفت یکی بهشون گفته من با کسی دیگه هم هستم  می گفت...

 

 من شرم من خلاف کارم نمی دونم یه دفعه چی شد داشتم دیونه می شدم

 

 بهم گفت دیگه پشته سرمم نگاه نمی کنم ولی هیچ کدوم از حرفاش درست نبود

 

 بهم گفت عکسمو بده منم بهش دادم همه چیز تموم شده بود تصمیم گرفتم آدم کثیفی بشم

 

 دختررارو بازی بدم حتی خلاف کار بشم خواستم همه ی حرفاش درست باشه

 

 آره دختررارو بازی می دادم با چند نفر در روز می پریدم چند روزهم خلاف کار شدم

 

 ولی من این کاره نبودم گذاشتم کنار من تا الان سیگار هم نکشیدم

 

 روزها می گذشتن تا یه روز خواهر دوستم مسعود بهم زنگ زد گفت برم خونشون

 

مسعود خیلی ناراحته تا برسم به خونشون چاقورو دوبار تو شکم خودش زده بود

 

 یعنی خود کشی

 

 فقط بهم گفت بهش بگم(فریبا خواهر نیلو که باهاش دوست بود )

 

 خیلی نا مرده بردیمش بیمارستان مسعود رو بردن اتاق عمل یه اس م اس دادم به فریبا گفتم

 

 اگه زنده نمونه زندگی تون رو آتیش می زنم بعد گفت شما خودم رو معرفی کردم

 

گفت ما با هم دعوامون شد منم گفتم بیا دوستی روتموم کنیم من جوابشو ندادم نیلو زنگ زد

 

گفت بگو حالش چطوره من گفتم واسه شما سنگ

 

دلا فرقی نمی کنه خواهش کرد گفتم باشه لحظه به لحظه خبر می دادم

 

 تا مسعود رو عمل کردن و به بخش منتقل دادن من و نیلو حرفای گذشترو کشیدیم

 

وسط اون می گفت منم می گفتم حقیقت نداشت حرفای که زدی

 

 باز هم قرار شد ما همدیگر رو ببینم من خوشحال بودم که دارم به عشقم می رسم

 

 مسعود خوب شد و من و نیلو مثل گذشته همدیگر رو می دیدیم من فکر می کردم

 

حتما چون دوستم داره بر گشته تا با هم باشیم ما هر لحظه مثل قبل از حال هم با خبر بودیم

 

 می گفت توی خونه پشته من حرف زیاد زده یعنی بد من رو همه جا گفته منم گفتم

 

 مهم نیست دوروست میشه مسعود هم دوباره با فریبا بود اما نه مثل گذشته ما باز هم با هم

 

بودیم خیلی دوستش داشتم حتی زمانی که از هم جدا بودیم من به مسعود می گفتم

 

فکرش از زهنم نمیره اونم می گفت کاری نمیشه کرد من خیلی دوستش داشتم

 

هر کاری می گفت می کردم که از دستش ندم چون

 

عاشق بودم روزها میگذشتن وخانواده ی من می دونستن که من با نیلو هستم

 

با امدن دوباره ی نیلو من دوباره دختر بازی رو گذاشتم کنار ...

 

حتی با اونای که دوست بودم به هم زدم همه چیزم نیلو بود از صحبت

 

 هاش همه حتی خود من هم فکر می کردم اونم عاشقه منه کا ش اینطوری بود...

 

 روزها میگذشتن تا یه روز من تصادف کردم شبش به نیلو گفتم فرداش نیلو آموزشگاه

 

نرفت گفت مریض شده چون بهش گفتم که تصادف کردم من متمعن شدم

 

که نیلو عاشقمه...

 

 فردای همون روز

 

 

نیلو به من گفت که می خواد واسش خواستگار بیاد منم گفتم به خانوادت بگو که منو می خوای

 

 من با مسعود...

 

 

بیرون بودم یه اس م اس برای من امد که اشتباه به جای اینکه واسه مسعود بفرستن

 

 واسه من فرستادن

 

توش نوشته بود

 

 سلام مسعود واسه نیلو خواستگار امده نیلو هم جوابش مثبته فقط می ترسه میثم کاری کنه این

 

اس م اس روفریبا نوشته بود و از کاره خدا اشتباه واسه من امد من به نیلو گفتم واسه ی چی گفت ما از

 

 اولش هم واسه هم نبودیم داشتم دیونه می شدم نمی دونستم کجا میرم به نیلو گفتم میرم یه جا که دسته

 

هیچ کس بهم نرسه تنها داشتم می رفتم پشته موتور حتی نمی تونستم رانندگی کنم

 

 توی اتوبان یادگار وایسادم

 

 کلانتری امد ازم مدارک خواست هیچی نگفتم بردنم کلانتری زنگ زدن خانوادم بیاد امدن /

 

مسعودم بود

 

 نمی خواستم برم خونه رفتم خونه ی مسعود بهش اس م اس دادم گفتم...

 

 یه حس بهم می گه که بازیم دادی

 

 راستشو بگو گفت آره می خواستم بازیت بدم گفتم اگه واسه پول بود آرزو می کردم خوشبخت بشی

 

ولی ...

 

خیلی بی رحمی آرزو کردم و می کنم که یه روزاز خدا مرگش رو بخواد فرداش زنگ زدم به بابای نیلو

 

تمام ماجرا رو براش گفتم اون گفت اصلاخواستگاری وجود نداره فهمیدم که بازیم داده نمی دونم

 

 چرا ولی...

 

 می دونم که خوشبخت نمی شه آدما رو نمی شه شناخت

 

کسی که واسه من میمرد گفت بازیت دادم

 

 گفت دسته خطی که تورا عاشق کرد شوخیه کا غذی ماست بخند... 

 

 دلم یه دنیا گرفته...

دیدی رفت و پیش ما نموندش

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/10ساعت 23:10  توسط میثم  | 

کلیسای عشق


عاقبت از عشق تو خاک کلیسا می شوم

می کشم دست از مسلمانی مسیحا می شوم

عاقبت بنشینم در کشتی عشقت روزو شب

یابه عشقت می رسم یا غرق دریا می شوم

 

 

آد مک آخردنیاست بخند

 

آد مک مرگ همین جاست بخند

 

دسته خطی که تو را عاشق کرد

 

شوخیه کاغذی ماست بخند

 

آد مک خر نشوی گریه کنی

 

کل دنیا سراب است بخند

 

آن خدایی که بزرگش خواندی

 

بخدا مثل تو تنهاست بخند ..!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/02ساعت 23:25  توسط میثم  | 

عاشقی بخون

امشب دیگر برای تو می نویسم

 

آری تو باز هم تو فقط تو برای تو که

 

آبی ترین آبی ها هستی کلامم تلخ است

 

روزگار و قلم تلخ تر هر چه در این

 

مجموعه نوشتم مشق درد بود اما نوبت

 

به تو که رسید ...

 

شیرین  شیرین تر شد

 

اصلا تو معمای همیشه تازه وشیرینی

 

 نا شنا خته ودوست داشتنی مثل عشق

 

 مثل درخت پس خوش به حا ل من که

 

 باز از تو

 

برای تو می نویسم من امشب پر از

 

 حرفهای تازه ام پر از شوق با تو بودن

 

اما نمی دانم باز از کی شروع کنم زیرا

 

تو آن قدر خوبی

 

که بی تعارف می تر سم چیزی را

 

فراموش کنم پس بی تکلف از یک جایی

 

آغاز کنم ودلم وتنها تو زیر

 

 قول نامه اش راامضا

 

 کرده ای آنجا ساکنی پس آینه گردان

 

وهم هستی که همیشه سر حال و

 

 دل زندهام

 

وهوای دل دلک بازی دارم

 

 

۱)

بزار ار اين دنياي بد،دنياي كور نا بلد،

 

سفر كنم تا خواب تو

 

به اعتماد شونه هات؛تكيه كنم تكيه كنم

 

بزار بشم خراب تو

 

 

2)

دو تا چشمام همه جا دنبال تو مي گرده

 

با نبودنت دلم با غصه ها سر كرده

 

شب و روز در پي تو من همه جا رو گشتم

 

يكي گفت غصه نخور اون داره بر مي گرده

 

كسي مثل تو نشد

 

كسي مثل تو نبود

 

 

3)

واي باران باران

 

شيشه پنجره را باران شست

 

از دل من اما

 

چه كسي نقش تو را خواهد شست

 

 

4)

از ما که گذشت

 

بايد به ابر بياموزيم

 

تا از عطش گياه نميرد

 

بايد به قفل ها  بسپاريم

 

با بوسه اي گشوده شوند

 

بي رخصت كليد

 

 

5)

يك زمان

 

در يك مكان

 

با مرگ،ميعاد خواهم داشت

 

كاش

 

آن زمان وآن مكان

 

اينجا و اكنون بود

 

 

6)

بر چفت مقبره ي پير

 

قفلي ميان گره ها و قفل ها

 

ديشب گشوده شد

 

هيهات!بد بختي چه كسي

 

ّآغاز گشته است؟

 

 

7)

اين روزها

 

اين گونه ام،ببين:

 

دستم،چه كند پيش مي رود،انگار

 

هر شعر باكره اي را سروده ام

 

پايم چه خسته مي كشدم،گويي

 

كت بسته از خم هر راه رفته ام

 

تا زير هر كجا

 

 

8)

اي دوست

 

اين روزها

 

با هر كه دوست مي شوم احساس مي كنم

 

آنقدر دوست بوده ايم كه ديگر

 

وقت خيانت است

 

 

9)

آنانكه آفتاب را،

 

به زندگي ديگران ارزاني مي دارند

 

نمي توانند خود از آن بي بهره باشند

 

 

10)

وقتي شعله ظلم

 

غنچه هاي لبهاي تو را سوزاند

 

چشمان سرد من

 

درهاي كور و فروبسته ي شبستان عتيق درد بود

 

بايد مي گذاشتند خاكستر فريادمان را بر همه جا بپاشيم

 

بايد مي گذاشتند غنچه هاي قلبمان را بر شاخه هاي انگشت عسقي بزرگتر بشكوفانيم

 

بايد مي گذاشتند سرماي اندوه من آتش سوزان لبان ترا فرونشاند

 

تا چشمان شعله وار تو قنديل خاموش شبستان مرا برافروزد

 

اما  ظلم مشتعل

 

غنچه لبانت را سوزاند

 

وچشمان سرد من

 

درهاي كور و فروبسته ي شبستان عتيق درد ماند

 

 

11)

من چه گويم به مردمان چو بپرسند

 

قصه اين زخم دير پاي پر از درد؟

 

لابد بايد هيچ نگويم ور نه

 

هرگز ديگر به عشق تن ندهد مرد

 

 

12)

حرفهاي ديگري بايد گفت

 

از جنس باد،

 

با نيم نگاهي به سايه هاي صامت شهر

 

آبتني در رودخانه فراموشي

 

به ياد چشهاي خيس بابا،بوي سيگار

 

بوي مامان،ترانه هاي گيلكي و سايه هاي كودكي

 

كاش پلي بود به خوابهاي گهواره

 

اميدي نيست،

 

اميدي نيست به آنان كه فكر مي كرديم

 

مي دانند آسمان آبيست

 

كاش خانه ام اينجا نبود

 

كاش مي بريدم از هر آنچه كه با عاطفه نسبتي داشت

 

واي عاشق شدم

 

 

13)

گاهي سخته گفتن آنچه درون ماست،

 

گاهي سخته قبول آنكه عاشق شدي،

 

خدايا ديگر طاقت دوري و انتظارم نيست

 

اگر باز هم او........،اگر باز هم او........

 

قلبم خسته است،......... خسته ي تازه التيام يافته!!!!!!

 

آخر مگر تا كي ،كجا.........

 

مي توان اين قلب خسته را وصله كرد؟؟؟؟؟؟

 

روزي مي رسد كه ديگر وصله اي بر آن نتوان كرد...

 

آن وقت چه كنم،خدايا.....!!!!!

 

 

14)

تو آمدي ز دورها

 

ز سرزمين عطر ها و نورها

 

نشانده اي مرا كنون به زورقي

 

ز عاج ها،زابرها،بلورها

 

مرا ببر اميد دلنواز من

 

ببر به شهر شعرها شورها

 

 

15)

بديده نقش رخت دارم و نمي گويم

 

ز بيم آنكه مبادا بيفتي از نظرم

 

شگفت مانده ام از كار خويش كز غم عشق

 

ميان اشك شدم غرق و باز شعله ورم

 

صفاي روي تو از گريه ي من است اي گل

 

كه من به روي تو از پشت اشك مي نگرم

 

 

16)

به ياد آور كه زندگي من باد است

 

و چشمانم ديگر نيكويي را نخواهد ديد

 

چشم كسي كه مرا مي بيند ديگر به من نخواهد نگريست

 

و چشمانت براي من نگاه خواهد كردو من نخواهم بود

 

 

17)

كوير تشنه ي باران است،تشنه ي خوبي

 

به من محبت كن

 

كه ابر رحمت اگر دركوير مي باريد

 

به جاي خار بيابان بنفشه مي روييد

 

وبوي پونه ي وحشي به دشت بر مي خواست

 

چرا هراس،چرا شك؟

 

بيا كه من بي تو

 

درخت خشك كويرم كه برگ و بارم نيست

 

اميد بارش باران نو بهارم نيست

 

 

18)

دخترك خنده كنان گفت كه چيست؟

 

راز اين حلقه زر

 

راز اين حلقه كه مرا

 

اين چنين تنگ گرفته است به بر

 

راز اين حلقه كه در چهره ي او

 

اين همه تابش و درخشندگي است

 

مرد حيران شد و گفت

 

حلقه ي خوشبختي است،حلقه ي زندگي است

 

 

19)

روزي نمي رود كه به ياد گذشته ها

 

در ظلمات ملال نگريم به حال خويش

 

يك دم نمي شود كه به ياد جواني ام

 

از فرط رنج سر ببرم زير بال خويش

 

 

20)

ميبينم صورتمو تو آيينه

 

با لبي خسته ميپرسم از خودم

 

اين غريبه كيه از من چي ميخواد

 

اون به من يا من به اون خيره شدم

 

باورم نميشه هر چي ميبينم

 

چشمامو يه لحظه رو هم ميذارم

 

با خودم ميگم كه اين صورتكه

 

ميتونم از صورتم برش دارم

 

مي كشم دستمو روي صورتم

 

هر چي بايد بدونم دستم ميگه

 

منو توي آيينه نشون ميده

 

ميگه اين تويي نه هيچ كس ديگه

 

جاي پاي تموم قصه ها

 

رنگ غربت تو تموم قصه ها

 

مونده روي صورتت تا بدوني

 

حالا امروز چي ازت مونده بجا

 

آينه ميگه تو هموني كه يه روز

 

ميخواستي خورشيد و با دست بگيري

 

ولي امروز شهر شب خونت شده

 

داري بي صدا بو قلبت ميميري

 

ميشكنم آينه روتا دوباره

 

نخواد از گذشته ها حرف بزنه

 

آينه ميشكنه هزار تيكه ميشه

 

اما باز تو هر تيكش عكسه منه

 

عكس ها با دهن كجي بهم ميگن

 

چشمه اميدو ببر از آسمون

 

روزها با همديگر فرقي ندارن

 

بوي كهنگي ميدن تمومشون

 

 

21)

زندگي شايد همين باشد

 

يك فريب ساده و كوچك

 

آن هم از دست عزيزي كه تو دنيارا

 

جز براي او و جز با او نمي خواهي

 

من گمانم زندگي بايد همين باشد

 

 

22)

اگه تن پس مي زنيم،حرمت عشق و نشكنيم

 

اگه چاوش نشديم،به شب شبيخون نرنيم

 

اگه من جفت تو نيست،ترانه اندازه توست

 

تو شباي بي كسي،ما همه دنبال منيم!!!!!!

 

 

23)

به من تكيه كن، تكيه كن، تكيه كن

 

كه خاصيت عشق را مي شناسم

 

به من تكيه كن مثل شبنم به برگ

 

تو را بهتر از برگ ها مي شناسم

 

تو را روي گلبرگ ها مي نويسم

 

در آغاز،در انتها مي نويسم

 

در آغاز دفتر چه ي مقش هايم

 

تو را گر چه من بود؛ما؛مي نويسم!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/19ساعت 0:2  توسط میثم  | 

خیلی سخته

خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه  

          

                                              بد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه

 

خیلی سخته   و    قشنگه  آشنای زیز بارون 

          

                                              نخواد و ولی بمونه همیشه سنگه صبورت

 

خیلی سخته که تو دیروز واسه اون یه رویا بودی 

    

                                             از یادش رفته که تو واسش تموم دنیا بودی

 

خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره     

       

                                             ولی تا رسیدی اون جا ببینی صبح شد دوباره 

 

خیلی سخته که نباشه  هیچ جای واسه آشتی

 

                                            بی وفا شد اون کسی که جونتو واسش گذاشه

 

خیلی سخته اون کسی که امدو کردت دیونه

 

                                            هوساش وقتی تموم شد دیگه پیشت نمی مونه

 

خیلی سخته اون که می گفت واسه ی چشمات میمیره

 

                                             بره اما دیگه سراغی از تو و نگات نگیره

 

خیلی سخته که تو پاییز با غریبه آشنا شی

 

                                             اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی

 

 

ما دو تا ماهی بودیم


توی دریای کبود


خالی از اشکای شور


از غم بود و نبود


پولکامون رنگارنگ


روزامون خوبو قشنگ


آسمونمون یکی


خونمون یه قلوه سنگ


پولکامون رنگارنگ


روزامون خوبو قشنگ


آسمونمون یکی


خونمون یه قلوه سنگ



خنده مون موجارو تا ابرا میبرد


وقتی دلگیر بودم اون غصه می خورد


تورای ماهیگیرا وا نمیشد


عاشقی تو دریا تنها نمیشد


خوابمون مثل صدف


پر مروارید نور


پر شد این قصه ما


توی درياهای دور


خوابمون مثل صدف


پر مروارید نور


پر شد این قصه ما


توی درياهای دور



همیشه توک میزدیم


به حبابای درشت


تا که مرغ ماهی خوار


اومدو جفتمو کشت


دلش آتیش بگیره


دل اون خونه خراب


دیگه نوبت منه


سایه اش افتاده رو آب


دلش آتیش بگیره


دل اون خونه خراب


دیگه نوبت منه


سایه اش افتاده رو آب



بعد ما نوبت جفتای دیگست


روز مرگ زشت دلهای دیگست


ای خدا کاری نکن یادش بره


که یه ماهی این پایین منتظره


نمی خوام تنها باشم


ماهیه دريا باشم


دوست دارم که بعد از این


توی قصه ها باشم


نمی خوام تنها باشم


ماهیه دريا باشم


دوست دارم که بعد از این

 


توی قصه ها باشم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/16ساعت 15:26  توسط میثم  | 

عاشق شدم

حرفهاي ديگري بايد گفت

 

از جنس باد،

 

با نيم نگاهي به سايه هاي صامت شهر

 

آبتني در رودخانه فراموشي

 

به ياد چشهاي خيس بابا،بوي سيگار

 

بوي مامان،ترانه هاي گيلكي و سايه هاي كودكي

 

كاش پلي بود به خوابهاي گهواره

 

اميدي نيست،

 

اميدي نيست به آنان كه فكر مي كرديم

 

مي دانند آسمان آبيست

 

كاش خانه ام اينجا نبود

 

كاش مي بريدم از هر آنچه كه با عاطفه نسبتي داشت

 

واي عاشق شدم

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/14ساعت 18:53  توسط میثم  | 

سلام ...

سلام به یاری خدا و دوستان قالب وبلاگ آماده شد

لطفا با نظرات سازنده خودتون مارا در پیشبرد این وبلاگ یاری نمایید

(هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/12ساعت 12:50  توسط میثم  |